
حالا باید نشست به نوشتن؛ از هر دری، دیگر چه فرق می کند بخواهی نقدی کنی یا آموزشی دهی یا حتا نق بزنی، نقدی بدون دال.
شکل و شمایل خانه ام را عوض می کنم و فکر می کنم بهتر است توی وبلاگ نوشت و پیوندش داد با خانه.
توی زمستان تاریک استکهلم با مردمی فروتن، آدم کمتر حرف اش می آید، بیشتر فکر می کند و یک جوری حتا گم و گور می کند خودش را. توی این چند ماه یاد گرفتم که باشم باشم و ببینم، بشنوم و بخواهم که نقش پر رنگ تری بازی کنم. پس این وبلاگ، وبلاگ تخصصی طراحی صنعتی مثل آن که قدیم تر ها بود و هنوز هم جسدش باد کرده توی پرشین بلاگ نیست. اینجا جایی است که طراحی و دنیایش آدم را به کنش وا می دارد، کنش نوشتن از برای خودم و شاید شما.
تا بعد تر.

من عکسی که گذاشتی را نتوانستم ببینم. چه جای خوبی رفته ای که آدم از حرف زدن به پر رنگ تر بودن، کشانده می شود.
پاسخ دادنحذفاز جایی که همه سعی می کنند بیشتر حرف بزنند به چه جایی رفته ای..
این طور نوشتن هم مزه ی خودش را دارد. سر آخر آدم می بیند حرف هایی زده که جای دیگر به این راحتی نمی توانسته بریزدشان بیرون.
بهمن جلالی مرد و من عمیقن اندهگین شدم. زود بود و مثل همیشه بی گاه.
سرت سلامت رفیق.