۱۳۹۰ مرداد ۱, شنبه

«کلاه مشکی ها» در جایی که طراحی شکل نمی گیرد!


بنا گذاشته ام سلسله یادداشت هایی را شروع کنم. یادداشت هایی که همگی مستقیم یا غیر مستقیم دغدغه ی بررسی زمان/مکانی را دارند که امر طراحی اتفاق (ن)می افتد. این یادداشت ها در واقع پیش نویس مقاله ی اشتراکی است که هنوز می خواهند پیش نویس بمانند. اگر چه مقاله هیچ وقت  نوشته نشد، اما این یادداشت ها در شکل و شمایل پیش نویس ادامه یافته اند و می یابد و چه کسی می داند شاید روزی هم مقاله ی نا تمام را تمامش کنند!
این مقاله ی نا تمام با عنوان «جایی که طراحی شکل نمی گیرد[1]» دغدغه ای بود مشترک با ویجای پاتچینیلام[2] بر اساس مجموعه ای از بررسی های روزمره حول مفهوم امر طراحی که در قالب یک دوئت پیش می رفت. دوئتی با نام «کلاه مشکی ها[3]» که نامش اشاره ای طنز آمیز بود به تکنیک خلاقیت شش کلاه تفکر[4] از ادوارد دوبونو. تکنیک های طنز آمیز و گاه پوچِ خلاقیت که سردمدارش ادوارد دوبونو[5] است از خوراک های همیشگی میز غذای طراحان است، هر جا که می خواهند باشند، توی دفتر کار، دانشگاه، کنفرانس یا حتا زندگی روزمره شان. سریع ترین روش برای «خلاق» بودن را پیش می گیرند و این ویژگی مختص طراحان یک جهان خاص هم نیست.
دوبونو در تکنیک شش کلاه تفکر خیلی ساده لوحانه از مجریان این تکنیک می خواهد که برای مواجه با هر «مشکل» با گذاشتن کلاهی به رنگ خاص که دارای ویژگی های خاص فکری و رفتاری است زوایای مختلف و مثلن پنهان موضوع را دریابند. به عنوان مثال کلاه زرد، کلاه مثبت اندیشی و روشن نگری است و کلاه قرمز کلاه احساسات و عواطفِ محض. ضمنن مادامی که کلاه مثلن قرمز را دارید نمی توانید کلاه زرد را داشته باشید، این بدین معناست که هنگامی که صرفن عاطفی به موضوع می نگرید و راه حل هایی می یابید نمی توانید مثبت اندیش هم باشید! و باید اجازه بدهید دیگرانی که این کلاه را دارند این نقش را به عهده بگیرند. کلاه مشکی اما تمام خصوصیت هایی که یک طراح را می ترساند یک جا با هم دارد: کلاهی که معرف منتقد بودن، منفی بودن و بد بین بودن است.
هنگامی که من و ویجای برای هر پروژه از ابتدا تا انتها نگاهی انتقادی به مسیر فعالیت هامان داشتیم به توهین، طعنه و شاید هم طنز – این روزها تشخیص این ها از هم مشکل است، چون آدم ها به خصوص در جوامع «پیشرفته» تر دوست دارند از نظر سیاسی صحیح[6] به نظر برسند – «کلاه مشکی ها» خوانده شدیم. این نام به مذاق ما هم بد نیامد و شد شروع یک دغدغه ی دو نفره حول مفهوم طراحی. هر دوی ما طراحی صنعتی خوانده بودیم. ویجای اما نقاش و عکاس بود و من اگر چه طراح بودم اما در یک سال پس از فارغ تحصیلی از لیسانس مسیرم عوض شده بود و در دنیای علوم اجتماعی و فلسفه ی سیاسی سیر می کردم و خوب هم می دانستم که نه دوست دارم طراح باشم و نه هنرمند، نه فیلسوف و نه سیاست باز! اما یک چیز من و ویجای را به هم متصل می کرد و آن هم این که هر دوی ما تصمیم گرفته بودیم درون محیط طراحی بمانیم و طراحی را از این راه از هم بشکافیم.
کلاه مشکی ها فعالیت های کوچکی انجام داد از جمله یک نمایشگاه اشتراکی، هک کردن دو کتاب به همراه مجموعه ای از یادداشت ها تحت عنوان «درس های تاریکی».


حالا که به لحاظ جغرافیایی من و ویجای از هم دور افتاده ایم شاید بهتر باشد که وب سایتی برای کلاه مشکی ها دست و پا کنیم که فعالیت هامان را هر چند خاموش و زمزمه وار زیر انبوه وب سایت های طراحی ادامه دهیم. دست کم این ممکن ترین راه موجود برای ایستادگی دربرابر تمام پنج کلاه رنگی دیگر است.
یکی از آن مجموع یادداشت ها پیش نویسی است که ما برای شکل بندی مقاله مان دست و پا کردیم. من سعی کرده ام آن پیش نویس را با یک ترجمه دست و پا شکسته به فارسی برگردانم و اینجا بگذارم، بعدتر وبلاگ را با یادداشت های خودم به روز خواهم کرد:
در زمانه ای که هر لحظه ی در حال گذار از زندگی تک تک ما به شکل وسیعی طراحی شده است، ( به قول هال فوستر[7] از جین تا ژن) تحلیل موقعیت هایی که امر طراحی اجازه ی ورود ندارد به نظر کار دشواری می آید.
در حال حاضر شاهد طغیان گسترده ی رویکردهایی هستیم که با نام «طراحی انسان محور[8]» و یا «فراگیر[9]» مشهور شده اند. ما اما یک تردید اولیه را پیش می کشیم: این رویکردها به نظر می رسد تنها در قالب جوازی است که به «طراحی» داده می شود تا بتواند در موقعیت هایی دخالت کند که لزومن نباید حضور داشته باشد.
برای مثال، طراحی را در نظر بگیرید که خودش را درون جامعه ای می یابد که با تظاهرات هرروزه ی خیابانی سر و کار دارد. آیا این طراح باید بر اساس «دانش طراحی» اش یا روش های طراحی انسان محور «راه حل» هایی طراحی کند که منجر به مبارزه ی کارآمد شود؟ یا او میان یک موقعیت به ظاهر اجتناب پذیر اما ناگزیر از مبارزه و اعتراض گرفتار آمده است؟ و یا آیا این زمینه ای است برای طراحی انسان محور تا دغدغه های «انسان دوستانه[10]» اش را پی گیری کند؟ این نوشته ادعا می کند که موقعیت هایی از این دست مواقعی هستند بالقوه که هر رشته/شاخه ی دانش می تواند به قسمت هایی مجزا تکه تکه و پاره پاره شود. در این جا طراحی به خودی خود نمی تواند با یک نقش جدید ظاهر شود تا بتواند سهم خود را بازی کند.
بنابراین این نوشته می کوشد تا نشان دهد چگونه طراحی انسان محور و انسان دوستانه در حکم یک تصدیق خود صادرشده برای شاخه/رشته طراحی است تا از این طریق بتواند به کنش خود هر چند از طریق پیرامونِ ساختار یافته اش ادامه دهد و در موقعیتِ یک تظاهر کننده دخالت کند، کسی که با وضعیت دشوارِ زندگی و مرگ روبرو است.


[1] Where Design Does not Happen
[2] Vijai Patchineelam
[3] The Black Hats
[4] Six Thinking Hats
[5] Edward De Bono
[6] Politically Correct
[7] Hal Foster
[8] Human-Centered Design
[9] Inclusive Design
[10] Humanitarian

۱۳۸۹ مهر ۲۵, یکشنبه

آیا راه سوم، چهارم، پنجم و الی آخری هم هست؟!

«هر کاری از دستت برمی آید انجام بده تا بر چیزی مداومت کنی که ورای حد مداومت تو است. در گسستن، مداومت داشته باش. در وجود خود جلوِ چیزی را بگیر که جلوت را گرفته و تو را شکافته است.»
اخلاق: رساله ای در ادراک شر، آلن بدیو، ترجمه باوند بهپور ص70-71

همیشه همینطور بوده، وقتی قرار نیست فکری جوانه بزند، جوانه می زند؛ قرار نیست چیزی نوشته شود، نوشته می شود؛ قرار نیست فضایی گشوده شود، گشوده می شود و این عین رخداد است، چیزی که ما بیش از پیش این روزها به آن احتیاج داریم - و شاید اگر بدیو را اینجا بگذاریم به عنوان دوستی که محو صحبت هایش شده ایم - یگانه راه دسترسی به آن، وفاداری به رخداد پیشین است. و وفاداری چیزی نیست جز گسست واقعی از نظامی که رخداد پیشین در آن روی داده است.
متن پیشین این وبلاگ، اگر چه متن کوتاهی است و شاید به طور مشخص از دو دوست نویسنده مان نام برده بود، اما باری را به دوش می کشید که تاریخ این (آن) مرز و بوم بر روی دوشش گذاشته است. باری که روی دوش خیلی واژه ها، خیلی عبارات و اشخاص و رخدادهاست، باری که روی دوش همه ی ما سنگینی می کند – به خصوص این روزها، توی روزهایی که نمی دانیم کجای جهانیم - . هم از این رو بود که متن درست خوانده نشد، دیده نشد و تکرار نشد توی ذهن خود من هم. این نخواندن ها و ندیدن ها و نشنیدن ها، همه و همه حکایت از عمری حضور سنگین  «برادری بزرگ» است که خواسته چیزهایی را نخوانیم، نبینیم و نشنویم. حالا اگر خیلی مواقع هم این حضور دیگری به شکل فیزیکی نباشد اما سایه ی تفکرش رخنه کرده توی ما، درون تک تک ما. این است یکی از بزرگ ترین دلایل عقب ماندگی جامعه ای که تمدن اش را فقط به شکل طولی حفظ کرده است و عمقی نداده به آن. خودِ ما هم همیشه حاضر نبوده ایم ببینیم راه های مختلف حضور را، تمام امکان های پیدایش حقیقت را، تمام رهیافت های گشودن فضایی مملو از تجربه هایی به غیر از تجربه های پیشین را. به زبان ساده تر و کلیشه ای تر، هر جا که سانسور نباشد ما بدل به سانسورچیان بی رحم خود می شویم. این است که برای مثال اگر یکی می آید و می خواند و اسمش نامجو است، همه ی ما سریع دو دسته می شویم، یک دسته که او را می پرستیم و برای نوآوری اش تصاحب اش می کنیم و یک دسته که بی هیچ دریغی می کوبیمش حال می خواهیم شیفته ی سنت باشیم و یا شیفته ی یک فرهنگِ سراپا مدرن، روشنفکرانه و سکولار. و هم از دو طریق پیش از آن که اثر او، شیوه ی بیانی که او برای خودش برگزیده را محور بحث هایمان بکنیم با تمام آن چه میراث یک جامعه ی پلیسی است او را تصاحب می کنیم و از این راه بیشتر خودمان را هویت یابی می کنیم تا اثر او را.
سئوال من این جاست، راهِ سومی هم هست؟ راهِ چهارم و پنجمی چطور؟ عطف به اسلاوی ژیژک، آیا ما همیشه باید بین دو گزینه گرفتار شویم؟ یا بنیادگرایی و یا لیبرالیسم؟
اگر بکشانیم همین بحث را توی طراحی، وضعیت چگونه است؟ من فکر می کنم اوضاع غمبارتر از موسیقی و سینما و ادبیات است، چه از این رو که این وضعیت در طراحی وضعیتی جهانی است. امروزه طراحی هم – همچون عرصه ی پیکارهای پلیسی جهان - دو شقه شده است یا یک سیستم ستاره ساز طراحی که حاصل رویکرد مصرفی و لیبرال به جامعه است. امثال طراحانی چون فیلیپ استارک و کریم رشید و طراحان شرکت های اتومبیل سازی و غیره. و یک سیستم اخلاقی و انسان محور طراحی که پیامد یک جامعه ی پست مدرن و نئولیبرال است. سیستم اول به طور ماهیتی معنای سنتی طراحی است و طراحی به طور اساسی فرزند چنین نگاهی است. مشکل بزرگ اما زمانی است که سیستم دوم در مقام نقدِ سیستم اول برمی آید و راه حلی که پیشنهاد می کند گذاشتن انسان به شکل کاملن ابژکتیو در مرکز گفتمان طراحی است. جایی که به ادعای نظریه پردازان سیستمِ دوم، اعم از دونالد نورمن، بیل موریج، سوزان بودکر و دیگران – این نظریه پردازان بیشتر مواقع نظریاتی کاملن مخالف هم دارند، اما این اختلاف درون چارچوب سیستم می گنجد. – شیوه ای پسا-انتقادی به کار گرفته می شود تا انسان ها لذت بیشتر ببرند. اما شاید اخلاقی ترین سئوال اینجا این باشد که کدام انسان ها؟ آیا شما گروه های ناپیدایی از موجودات زنده ای که شکل و شمایل من و شما را دارند و در حومه ی جنگل هایی در شمال ایتالیا زنده اند – و نه زندگی می کنند، بلکه فقط زنده اند - و شاید حتا بشود گفت فقط منتظرند تا درخواست پناهندگی شان قبول شود و بعد از آن به هیئت یک انسان درآیند را هم انسان حساب می کنید؟ از آن دست انسان هایی که طراحی کاربر محور و انسان محور مخاطب قرار می دهد؟ انسان در این گونه نظریات پرطرفدار طراحی، نه در کشورهای در حال توسعه بلکه حتا در کشورهای توسعه یافته با این تفاوت که گروه اول مفعول و گروه دوم فاعل است، چیزی نیست جز من و شما، انسان هایی که قابل دیدن اند، انسان هایی که با تعریف من و شما از یک انسان انطباق دارند.
سئوال اینجاست که چرا هر تلاش درون گفتمان طراحی به جز این دو تلاش، تلاشی است که منفی خوانده می شود، تلاشی است که پیشتر به وسیله ی عنواینی آماده شده برای تهاجم عقیم می شود. تلاشی که برای بی اثر کردن اش یا به یک باره نفی می شود و یا در یک لحظه ی کوتاه پرستش می شود و دوباره فراموش.
آیا طراحی نیاز به گشودن فضایی ندارد که در آن راه های دیگری هم از کنش طراحی پدید آید؟ آیا طراحی هنوز هم باید بترسد که پایش به هنرهای زیبا، به ادبیات و فلسفه و علوم سیاسی باز شود و هر وقت از انسان سخن گفته می شود، انسان فقط در هیئت منبعی از آمار و ارقام کیفی و کمی ظاهر شود که از طریق انواع تکنیک های انسان شناسی می شود آزمایش اش کرد تا بیشتر ارضایش کرد، تا بیشتر ترغیبش کرد که همان طور زندگی کند که از بالا به پایین حکم می شود؟
طراحی انسان محور همان فیگور نئو لیبرالی را دارد که بسیاری از کشورهای غربی در برابر حقوق بشر دارند. جایی که بشر از انسان بودن اش تهی شده است تا حقی به او داده شود. آیا وقت آن نیست که انسان را در گفتمان طراحی باز تعریف کرد؟ آیا وقت آن نرسیده که یک تلاش دموکراتیک برای گشودن فضایی در طراحی را تجربه کرد که اجازه ی ظهور راه های دیگری از تجربه ی کنش طراحی را به جامعه بدهد، به انسان ها و نا-انسان ها؟

۱۳۸۹ مرداد ۱۱, دوشنبه

در اهمیت ترجمه به مثابه تالیف

واکنشی انتقادی به چاپ مقاله «دیزاین انتقادی» در فصلنامه دستاورد شماره 30

« این روزها، هر کس که سودای نوشتن از مبارزه با دروغ وجهل را دارد باید حداقل بر پنج دشواری غلبه کند:
او باید جرات نوشتن حقیقت را داشته باشد، هنگامی که حقیقت همه جا وارونه جلوه داده می شود. اشتیاق برای درک حقیقت را داشته باشد، اگر چه همه جا پنهانش کرده باشند. توانایی تبدیل آن به سلاح را داشته باشد. توانایی قضاوت برای انتخاب آن حقیقت هایی را که در دست کسانی است که می توانند تاثیر گذار باشند و زیرکی گسترش حقیقت میان آن دست از آدم ها را هم.»

برتولت برشت، نوشتن حقیقت: پنج دشواری

صفحه ی 178، فصلنامه دستاورد، شماره 30


این نوشتارِ کوتاه واکنشی است منتقدانه و در عین حال دوستانه، بر مقاله چاپ شده در شماره 30 فصلنامه دستاورد "تالیف" آقایان روح ا... مریخ پور و رسول شکرانی.
پیش از هر چیز باید ذکر کرد که در این متن آوردن عناوینی چون «تالیف»، «تدوین» و از این دست واژه های عجیب و دست و پاگیر برای تبیین شیوه ی نگارشی متن که پیش از نام نگارنده قرار می دهند، به جهت استفاده ی فصلنامه دستاورد از چنین واژگانی است. از این رو نگارنده ی نقد، علیرغم عدم تناسب با شیوه ی نگارشش، برای تفهیم مطلب از همان دایره واژگانی مجله دستاورد استفاده خواهد کرد.
این نوشتار نقدی بر محتوای مفهومیِ آنچه در شماره پیشین دستاورد منتشر شده نیست، اما در عینحال چاپ آن مقاله بهانه­ای است برای جهت­گیریِ نوک پیکان نقد به سوی نویسندگان اگر بشود گفت نویسندگان این مقاله و دیگر نویسندگان فعال در جامعه نوشتاری طراحی صنعتی.
کنش نوشتن به مثابه کشف دنیای درون و برون از متن، به شکل ناخودآگاهانه، عمرِ خطیِ بالایی در قیاس با عمر حضور طراحی صنعتی در ایران دارد. سلسله گزارشهای مسعود فرهنگ، چاپ شده در فصلنامه دستاورد از چگونگی شکلگیری و پیدایش این کنش در قالب مجله دستاورد گواه این مدعاست. اما حضور این کنش به شکل آگاهانه را نمیتوان مشخصاً پیگیری کرد، چه نیاز به این حضور که اساساً در جامعه طراحی صنعتی ایران بر خلاف دیگر هنرها مثل سینما، تئاتر، نقاشی و عکاسی حس نشده است و عدم این نیاز، نشانگرِ عدمِ اشتیاق جامعهای بزرگ باز هم به شکل کمی و کوچک به شکل کیفی است. اشتیاقی که از تفکر انتقادی سرچشمه میگیرد که نوشتن را ابزار پرسشگری میداند، ابزاری که منجر به خلق راههای دیگری برای تفکر میشود.
آنچنانکه تجربه تاریخ معاصرمان نشان داده است، جامعه ایران با یک سیر نزولیِ به سوی انزوایِ علمی به شکل مدرن آن، یعنی آنجا که دانش در قالب سازمان­های دولتی مانند دانشگاهها و دیگر نهادهای حکومتی بسط و توسعه مییابد، به مدد حضور دیوانهوار راههای ارتباطی توانسته است جایگزینهای دیگری برای انتقال و جابجایی دانش در جامعه ایجاد کند. نگاه کنید به سیل کتابهای ترجمه شده از روشنفکران معاصر توسط نسل جوان مترجمان، نگاه کنید. به سیل خروج دانشجویان از کشور، حضور آنها در مجامع علمی و مسابقات و ایجاد ارتباط با جوامع علمی خارج از مرزها. در سال­های اخیر اگر که نگوییم همیشه، بلکه بیشتر اوقات، این جابجایی و انتقال دانش به شکل از پایین به بالا اعمال شده است. یعنی آنجا که بازیگر کوچک نهاد دولتی دانشگاه، یعنی دانشجو، توانسته از بازیگرهای بزرگتر، یعنی استاد و مدیران، سبقت گیرد. نه تنها در جامعه هنری ایران، بلکه در دیگر زمینهها مانند علوم اجتماعی، ریاضی، پزشکی و فلسفه حضور دانشجویان ایرانی در جوامع علمی خارج از کشور چه برای ادامه تحصیل، چه به شکل تبادل نظرات از طریق مقالات در همایشها نسبت به اساتیدشان بیشتر است. این کنش از پایین به بالا در نسل جوان و بلند پروازانه جامعه ایرانی، واکنشی است به ساختار از بالا به پایین جامعه.
اما به جرات میتوان گفت این حرکت از پایین به بالا که بزرگترین رمز پیروزی نسل جوان ایرانی است مدیون هزاران جهش بزرگ است. یکی از آنها آن جایی است که کنش ترجمه برای آگاهی رساندن به جامعه به مثابه کنش تالیف آغاز شد. زمانی که بازار نشر روزنامه و کتاب پس از دوم خرداد باز رونق گرفت. فیلسوفان معاصر غرب و شرق پایشان به محافل علمی ایران باز شد و جامعه میرفت که تبدیل به جامعهای پرسشگر شود و چه حیف که آن عجولیت تاریخی ما ایرانیان که دوست داریم تغییر را آن وقت که زندهایم ببینیم، اجازهمان نداد تا این مسیر به آرامی و آنطور که باید طی شود و راه دیگری در پیش گرفت که همه شاهدیم.
اگر که معتقدیم برای دسترسی به یک جامعه پایدار، جوامع کوچکتر در دل یک جامعه بزرگ باید تجربههای یکدیگر را به اشتراک بگذارند، خوب است که جامعه نوشتاری طراحی صنعتی ما این تجربه را از فلسفه و علوم اجتماعی وام بگیرد و درک کند که کنش ترجمه به همان اندازه اهمیت دارد که کنش تالیف. کاش آن دست از دوستانی که سودای چاپ مقالهای در نشریهای با هر وزنی را دارند، بپذیرند که صرفِ (در ازاي) چاپ نوشتهای با هدف گرفتن امتیاز پژوهشی و چه و چه، خوانندگان خود را گمراه نکنند. ( باید اضافه کرد، گاه رویکرد نشریات و احتمالا نشریه دستاورد هم یکی از آنها، مبنی بر عدم چاپ مقالات ترجمهای به دلیل بی­ارزش بودن بار علمی برای مترجم، بزرگترین محرک برای نویسندگانی است که عمل ترجمه خود را پشت عمل تالیف پنهان میکنند و خطر برای زوال یک جامعه علمی نوپا آغاز میشود!)
میتوان متنی با اهمیت را ترجمه کرد و به دست چاپ سپرد چه بسا که ترجمه متنی مهم با ارزشتر از تالیف متنی ضعیف است. چه بسا در جوامع دانش گریز، آن جوامعی که دانش و عقل­گرایی اساساً طرد و خرافهگرایی و دانش تحریف شده (به خاطر سانسورهای موجود در انتقال اطلاعات) بر مسند استدلال و عقل­گرایی[1] مینشیند، کنش ترجمه مهمتر و تحول خواهانهتر از کنش تالیف باشد. ظهور متون ترجمه شده دستِ اول در علوم انسانی، در مطبوعات پس از دوم خرداد، بهار دستاورد آن عمل روشنفکرانهای بود که مترجم در مقام رسالت مولف انجام میداد.
با این اشاره کوتاه میتوان دریافت نوک پیکانِ نقد من به کدام سوی مقاله است. مشخصاً نه محتوي، بلکه شیوه و روش ارائه مقاله، محور بحث من است. در ابتدا مقاله «دیزاین انتقادی» برای نگارنده عنوان مبهمی دارد از این رو که چرا دوستان عزیز من بخشی را ترجمه و بخشی را ترجمه نکردهاند؟ آیا هدف آنها نشان دادنِ سختی برگردان واژه «دیزاین» در اینجا بوده است؟ و اگر چنین بوده، چرا همین سختی را برای واژه «کریتیکال» در نظر نگرفته و آن را انتقادی ترجمه کردهاند؟ این معمایی عجیب در ذهن نگارنده است!
در یک نگاه اجمالی به این مقاله از سوی کسی که در این حیطه، طراحی به عنوان ابزار نقد، فعالیت میکند، مقاله چیزی نیست جز مجموع ترجمه سه چهار مدخل اولیهای که میتوان با جستجوی عنوان “Critical Design” در Google به دستشان آورد. پس این مقاله اساساً یک مقاله تالیفی، به جز مقدمه کوتاه، آن نیست و یک برگردانِ تدوینی به زبان فارسی است. اگر چه نویسندگان منابع را در انتهای نوشته آوردهاند اما درون متن هیچ وقت ذکر نکرده­اند ارجاعاتشان در کجا به کدام منبع بوده است. سوالاتی که در متن به عنوان شاکله مقاله در ارائه معنای «دیزاین انتقادی» آورده شده مستقیماً برگردانی است از صفحه اینترنتی «دون و ربی» و مثال­ها هم همینطور، یکی دو پاراگراف هم برگردان دانشنامه اینترنتیِ غیر قابل اعتماد ویکیپدیا است. معرفی طراحی انتقادی، حرکتی قابل تحسین است، اما ایکاش گردآورندگان مطالب می­نوشتند ترجمه و تدوین. اگر که ارائهدهندگان این مقاله، به طراحی انتقادی به معنای فلسفه وجودی آن اعتقاد دارند و نه صرفاً به عنوان یک مدِ پیشرو در جامعه طراحی غرب، اگر چه عقاید مطرح شده در مقاله عقاید آنها نیست، آنها نباید به وضعیت نابسامان ادبیات و مقالات جامعه طراحی­صنعتی دامن بزنند. باید شهامت داشت، نقد کرد و اگر چیزی ترجمه است، عنوان مترجم را برگزید و اگر تالیف است، به شکل دقیق و جهانی آن نوشت. این نوع رویکرد، انجام وظیفه از سرِ انجام دادن، برازنده جامعهای نیست که میتواند نقش مهم روشنگری را در قالب طراحی که به جامعه عرضه میکند احیا کند. ذکر عنوان مترجم به جای مولف شاید برای خیلیها چیزِ مهمی نباشد، میان این وانفسای دانش کمرشکسته محیط دانشگاهیِ ما، اما خوب است این تفکر هم در میان جامعه نوشتاری طراحی­صنعتی ما، همانطور که در علوم انسانی جا­افتاده است، جا­بیفتد. که کنش ترجمه، همان قدر مهم است که کنش تالیف. میتوان برای این نوع نوشتن که متداول بعضی دانشجویان و اساتید هست عنوان «نوشتن به سبک فتوشاپ» (Photoshop Writing) را بکار برد. یعنی نوشتهای که کولاژی است از مطالب دیگران بدون واکنش مشخص نویسنده!
شاید هم ایراد از تعاریف ماست که خیال میکنیم تالیف مقاله تدوین مقالات دیگران است و ترجمه، برگردانِ بیکم و کسر نه کلمهای بیش و نه کلمهای کم. بهتر است بدانیم تالیف آن است که از ذهن خلاق نویسنده تراوش میکند و نویسنده در خلال عمل نوشتن به دیگر نوشتهها برای اثبات یا رد حرفهایش ارجاعاتی مشخص میدهد. نوشتن آن است که نویسنده حرفه­اش را به صورت واکنشی در مواجه با آن چه میاندیشد به کار بندد[2]. امر نوشتن برای پویایی و ایجاد فضای چالش برانگیز در جهت ایجاد یک جامعه طراحی زنده و در ارتباط مستمر با دنیای خارج، حیاتی و جدایی­ناپذیر است. حرکتی که تمام بازیگران این شبکه، از «دستاورد» به عنوان قدیمیترین آنها تا «چهارباغ» و دیگر تلاشهای کوچک و بزرگ آغاز کردهاند، میتواند منجر به اتصال این جمع مشتاق به دیگر جمعها در خارج از کشور شود، اگر که همپای جمع جهانی، خودش را در بوته نقد و چالش با معیارهای جهانی قرار دهد.
شاید پاراگراف نقل شده از «برشت» در ابتدای متن که از نوشتههای او در دوران فاشیسم است، بار دیگر در تک ­تک جوامع امروزی صدق کند از جوامع لیبرال دموکرات تا کشورهای دیکتاتوری. آنجا که انسانها اگر بخواهند با دروغ و جهل مبارزه کنند، باید آن را در تمام کنشهای فردی و جمعی خود لحاظ کنند، چه رسد به نوشتن که یکی از پر اهمیتترین کنشها برای مبارزه است.


[1]  در اینجا منظور عقل گرایی دکارتی و آن چه به منطق مدرنیسم منجر می شود نیست بلکه بیشتر عقل به مثابه ابزاری که می اندیشد تا نقد کند نه عقلی که می انیدیشد تا از منطق تحمیلی اطاعت کند.
[2] Schön, D. (1981) The Reflective Practitioner. New York: Jossey-Bass.

۱۳۸۹ تیر ۱۳, یکشنبه

گاهی مسیر دلپذیر تر از مقصد است

ماه پیش که برای ارائه مقاله ام چند روزی در بلژیک بودم، فرصت شد تا از طریق برنامه ای که کنفرانس تدارک دیده بود، به مرکز هنرهای Z33 سری بزنیم. این مرکز که پیشتر به خاطر برگزاری نمایشگاه «طراحی کردنِ طراحی انتقادی» - “Desiging Critical Design” در سال 2007 توجه رسانه ها را جلب کرده بود، این بار هم با نمایشگاهی تحت عنوان “Design By Performance” گامی در جهت آن چه طراحی آوانگارد نامش می دهند، برداشته بود. این نمایشگاه به زبان ساده، مدعی است که فرآیند طراحی گاه از خروجی طراحی مهم تر، زیبا تر و قابل بحث تر است، از این رو آثار این نمایشگاه در برگیرنده ی طراحی های مفهومی بود که مخاطب فرآیند طراحی را به عنوان اصلی ترین عنصر ارائه می دید نه خروجی طراحی را. جدای از کارهای معمولی موجود در نمایشگاه، مثل کارهایی که بیشتر کپی برداری از ایده های ضعیفِ اخیر «دون و ربی» و چگونگی حضور بیولوژی و دانش ژنتیک در طراحی بود، کارهای گروه Studio Glithero ساده ترین، زیباترین و درگیرکننده ترین کارها برای من بود. آن جا که شما یک ماشین شمع سازی را می بینید که فرآیند ساخت شمع برای شما جذاب تر از شمع های ساخته شده می شود. می توان گفت آثار این گروه، نقطه شروعی است برای آن نوع طراحی که امروزه نیازمندیم، آن گرایشی که فرآیند آرام، متفکرانه و چالش برانگیزی را در جهت فرآیند معمول طراحی به پرسش می کشد. آن ها نه تنها بر فرآیند طراحی تاکید می کنند بلکه حتا فرآیند موجود را هم به چالش می کشند، چالشی که می تواند به رهایی از سیستمی که همه گی تحت سلطه اش قرار داریم منجر شود.

۱۳۸۸ بهمن ۱۸, یکشنبه

در دفاع از پرسشگری

  طوفان کاترینا، نیو اورلئان، 2005
دیشب وقتی سرگرم کار روی یک مطالعه موردی برای یکی از پروژه های دانشگاه بودم به یک مصاحبه ی جالب برخوردم که خیلی جدید نیست و احتمالن شخص مصاحبه شونده هم برای خوانندگان آشنا نیست.
این گفتگو که در آرشیو «انجمن طراحی برای جوامع - Association for Community Design» هست و با کلیفتون سی. جیمز مدیر و بنیانگذار «مرکز مطالعاتی طراحی شهری» در لوئیزینا و جورجیای آمریکا انجام شده است مربوط به ژانویه ی 2007 است و پیرامون مسائل مربوط به طراحی برای جوامع کوچک و بزرگ و تاثیر علم پایداری و روش های مرتبط در طراحی و برنامه ریزی شهری است.
جدا از مطالب جالب و جواب هاب انتقادی و رادیکال کلیفتون سی جیمز به پرسشگر در باب نقش دولت و وضعیت کنونی آموزش طراحی در دنیا در یک جا جیمز در جواب اینکه توجه این شاخه از طراحی - طراحی برای جوامع - برای دسترسی به جوامع پایدار باید بر روی چه چیزی باشد او می گوید:
«اولین پیشنهاد من برای طراحانی که روی این مسائل کار می کنند این است که دست از طراحی بکشند!  ایجاد تغییرات در جوامع یک مسئله ی طراحی محور نیست بلکه یک موضوع فرآیند محور است که می تواند حتا طراحی سنتی را در بربگیرد.»
در جای دیگر جیمز در باب اهمیت بازگشت به شیوه ی تدریس در دوره ی پیش از انقلاب صنعتی تاکید می کند، زمانی که فقط شیوه ی ساختن به دانشجویان آموزش داده نمی شد و خواندن، نوشتن و توسعه ی شخصیت جز جدایی ناپذیر آموزش بود.
او در انتقاد از وضعیت آموزشی این روزها می گوید:
«امروزه طرحان جوان در سر کلاس احساس می کنند که باید دنبال جواب ها باشند و هیچکدام پرسشی در سر ندارند.»
این جمله شاید خیلی کلی باشد اما برای ما - آن ها که تشنه ی یادگیری اند - تلنگری است که به یاد داشته باشیم پرسشگری شاید اصلی ترین بخش یادگیری است. پرسش گری از مسائلی که به نظر ساده، بی عیب و زیبا است. دنیا همیشه ساز و کارهای پنهان کثیف تری هم دارد که تنها راه عیان ساختنش پرسش از سوژه است.
زنده باد پرسش گری!
..........................................
پی نوشت: متن کامل گفتگو را اینجا بخوانید.

۱۳۸۸ بهمن ۶, سه‌شنبه

طراحی انتقادی


محصولات یا خروجی های طراحی قرار نیست همه گی عملکردی، تاثیر گذار، اقتصادی یا حتا برای بازار قابل قبول باشد، اگر چه محصولات تجاری ای که توی خط تولید انبوه می افتند باید اینگونه باشند!
اما راه های دیگر هم برای حضور محصولاتی است که مرز بین هنرهای زیبا و طراحی به معنای هنر کاربرد اش است. یکی از این ها، همان طراحی انتقادی است که می توان آن را به دسته های مختلفی هم دسته بندی کرد. اما در مجموع طراحی انتقادی واکنشی است به وضع موجود دنیای طراحی. وضعی که در یک رویکرد خطی منجر به انبوهی از محصولات غیر ضروری برای انسان و بیشتر از آن برای محیط شده است. این گونه گرایش که بیشتر کنشی است غیر تجاری بنا بر نظر بعضی تلفیقی است از هنر و طراحی و طراح منتقد را می توان گونه ی دیگر از هنرمند خواند. مانند آن چه «استوارت واکر» در کتاب «پایداری از راه طراحی» در فصل «بازسازی طراحی برای پایداری» مطرح کند.
طراحی انتقادی آن طور که «آنتونی دون» معتفد است نوعی پرسشگری از وضع موجود برای شیوه ی دیگر از طراحی فرای طرح صورت مسئله و حل مشکل است که با آن چه من توی این روزها درگیرش هستم، متفاوت است، اما به هر حال در دنیا آنتونی دون را واضع نظریه ی طراحی انتقادی می دانند. دون و ربی همکار او با «کتاب طراحی سیاه: زندگی اسرار آمیز محصولات الکترونیک» در سال 2001 نظریه ی طراحی انتقادی را مطرح کردند.
شاید بعدتر در مورد کارها و فعالیت هاشان و دیکر گونه های طراحی انتقادی نوشتم، اما این بار از این جهت که این گونه گرایش ها که حتا این ور دنیا هم جدید و تازه است برود لای گوشت و پوست دانشجویانی که توی آن مملکت با چه دشواری و پویایی تشنه ی یادگیری اند.

۱۳۸۸ دی ۲۴, پنجشنبه

کنش نوشتن



حالا باید نشست به نوشتن؛ از هر دری، دیگر چه فرق می کند بخواهی نقدی کنی یا آموزشی دهی یا حتا نق بزنی، نقدی بدون دال.
شکل و شمایل خانه ام را عوض می کنم و فکر می کنم بهتر است توی وبلاگ نوشت و پیوندش داد با خانه.
توی زمستان تاریک استکهلم با مردمی فروتن، آدم کمتر حرف اش می آید، بیشتر فکر می کند و یک جوری حتا گم و گور می کند خودش را. توی این چند ماه یاد گرفتم که باشم باشم و ببینم، بشنوم و بخواهم که نقش پر رنگ تری بازی کنم. پس این وبلاگ، وبلاگ تخصصی طراحی صنعتی مثل آن که قدیم تر ها بود و هنوز هم جسدش باد کرده توی پرشین بلاگ نیست. اینجا جایی است که طراحی و دنیایش آدم را به کنش وا می دارد، کنش نوشتن از برای خودم و شاید شما.
تا بعد تر.