۱۳۸۹ مهر ۲۵, یکشنبه

آیا راه سوم، چهارم، پنجم و الی آخری هم هست؟!

«هر کاری از دستت برمی آید انجام بده تا بر چیزی مداومت کنی که ورای حد مداومت تو است. در گسستن، مداومت داشته باش. در وجود خود جلوِ چیزی را بگیر که جلوت را گرفته و تو را شکافته است.»
اخلاق: رساله ای در ادراک شر، آلن بدیو، ترجمه باوند بهپور ص70-71

همیشه همینطور بوده، وقتی قرار نیست فکری جوانه بزند، جوانه می زند؛ قرار نیست چیزی نوشته شود، نوشته می شود؛ قرار نیست فضایی گشوده شود، گشوده می شود و این عین رخداد است، چیزی که ما بیش از پیش این روزها به آن احتیاج داریم - و شاید اگر بدیو را اینجا بگذاریم به عنوان دوستی که محو صحبت هایش شده ایم - یگانه راه دسترسی به آن، وفاداری به رخداد پیشین است. و وفاداری چیزی نیست جز گسست واقعی از نظامی که رخداد پیشین در آن روی داده است.
متن پیشین این وبلاگ، اگر چه متن کوتاهی است و شاید به طور مشخص از دو دوست نویسنده مان نام برده بود، اما باری را به دوش می کشید که تاریخ این (آن) مرز و بوم بر روی دوشش گذاشته است. باری که روی دوش خیلی واژه ها، خیلی عبارات و اشخاص و رخدادهاست، باری که روی دوش همه ی ما سنگینی می کند – به خصوص این روزها، توی روزهایی که نمی دانیم کجای جهانیم - . هم از این رو بود که متن درست خوانده نشد، دیده نشد و تکرار نشد توی ذهن خود من هم. این نخواندن ها و ندیدن ها و نشنیدن ها، همه و همه حکایت از عمری حضور سنگین  «برادری بزرگ» است که خواسته چیزهایی را نخوانیم، نبینیم و نشنویم. حالا اگر خیلی مواقع هم این حضور دیگری به شکل فیزیکی نباشد اما سایه ی تفکرش رخنه کرده توی ما، درون تک تک ما. این است یکی از بزرگ ترین دلایل عقب ماندگی جامعه ای که تمدن اش را فقط به شکل طولی حفظ کرده است و عمقی نداده به آن. خودِ ما هم همیشه حاضر نبوده ایم ببینیم راه های مختلف حضور را، تمام امکان های پیدایش حقیقت را، تمام رهیافت های گشودن فضایی مملو از تجربه هایی به غیر از تجربه های پیشین را. به زبان ساده تر و کلیشه ای تر، هر جا که سانسور نباشد ما بدل به سانسورچیان بی رحم خود می شویم. این است که برای مثال اگر یکی می آید و می خواند و اسمش نامجو است، همه ی ما سریع دو دسته می شویم، یک دسته که او را می پرستیم و برای نوآوری اش تصاحب اش می کنیم و یک دسته که بی هیچ دریغی می کوبیمش حال می خواهیم شیفته ی سنت باشیم و یا شیفته ی یک فرهنگِ سراپا مدرن، روشنفکرانه و سکولار. و هم از دو طریق پیش از آن که اثر او، شیوه ی بیانی که او برای خودش برگزیده را محور بحث هایمان بکنیم با تمام آن چه میراث یک جامعه ی پلیسی است او را تصاحب می کنیم و از این راه بیشتر خودمان را هویت یابی می کنیم تا اثر او را.
سئوال من این جاست، راهِ سومی هم هست؟ راهِ چهارم و پنجمی چطور؟ عطف به اسلاوی ژیژک، آیا ما همیشه باید بین دو گزینه گرفتار شویم؟ یا بنیادگرایی و یا لیبرالیسم؟
اگر بکشانیم همین بحث را توی طراحی، وضعیت چگونه است؟ من فکر می کنم اوضاع غمبارتر از موسیقی و سینما و ادبیات است، چه از این رو که این وضعیت در طراحی وضعیتی جهانی است. امروزه طراحی هم – همچون عرصه ی پیکارهای پلیسی جهان - دو شقه شده است یا یک سیستم ستاره ساز طراحی که حاصل رویکرد مصرفی و لیبرال به جامعه است. امثال طراحانی چون فیلیپ استارک و کریم رشید و طراحان شرکت های اتومبیل سازی و غیره. و یک سیستم اخلاقی و انسان محور طراحی که پیامد یک جامعه ی پست مدرن و نئولیبرال است. سیستم اول به طور ماهیتی معنای سنتی طراحی است و طراحی به طور اساسی فرزند چنین نگاهی است. مشکل بزرگ اما زمانی است که سیستم دوم در مقام نقدِ سیستم اول برمی آید و راه حلی که پیشنهاد می کند گذاشتن انسان به شکل کاملن ابژکتیو در مرکز گفتمان طراحی است. جایی که به ادعای نظریه پردازان سیستمِ دوم، اعم از دونالد نورمن، بیل موریج، سوزان بودکر و دیگران – این نظریه پردازان بیشتر مواقع نظریاتی کاملن مخالف هم دارند، اما این اختلاف درون چارچوب سیستم می گنجد. – شیوه ای پسا-انتقادی به کار گرفته می شود تا انسان ها لذت بیشتر ببرند. اما شاید اخلاقی ترین سئوال اینجا این باشد که کدام انسان ها؟ آیا شما گروه های ناپیدایی از موجودات زنده ای که شکل و شمایل من و شما را دارند و در حومه ی جنگل هایی در شمال ایتالیا زنده اند – و نه زندگی می کنند، بلکه فقط زنده اند - و شاید حتا بشود گفت فقط منتظرند تا درخواست پناهندگی شان قبول شود و بعد از آن به هیئت یک انسان درآیند را هم انسان حساب می کنید؟ از آن دست انسان هایی که طراحی کاربر محور و انسان محور مخاطب قرار می دهد؟ انسان در این گونه نظریات پرطرفدار طراحی، نه در کشورهای در حال توسعه بلکه حتا در کشورهای توسعه یافته با این تفاوت که گروه اول مفعول و گروه دوم فاعل است، چیزی نیست جز من و شما، انسان هایی که قابل دیدن اند، انسان هایی که با تعریف من و شما از یک انسان انطباق دارند.
سئوال اینجاست که چرا هر تلاش درون گفتمان طراحی به جز این دو تلاش، تلاشی است که منفی خوانده می شود، تلاشی است که پیشتر به وسیله ی عنواینی آماده شده برای تهاجم عقیم می شود. تلاشی که برای بی اثر کردن اش یا به یک باره نفی می شود و یا در یک لحظه ی کوتاه پرستش می شود و دوباره فراموش.
آیا طراحی نیاز به گشودن فضایی ندارد که در آن راه های دیگری هم از کنش طراحی پدید آید؟ آیا طراحی هنوز هم باید بترسد که پایش به هنرهای زیبا، به ادبیات و فلسفه و علوم سیاسی باز شود و هر وقت از انسان سخن گفته می شود، انسان فقط در هیئت منبعی از آمار و ارقام کیفی و کمی ظاهر شود که از طریق انواع تکنیک های انسان شناسی می شود آزمایش اش کرد تا بیشتر ارضایش کرد، تا بیشتر ترغیبش کرد که همان طور زندگی کند که از بالا به پایین حکم می شود؟
طراحی انسان محور همان فیگور نئو لیبرالی را دارد که بسیاری از کشورهای غربی در برابر حقوق بشر دارند. جایی که بشر از انسان بودن اش تهی شده است تا حقی به او داده شود. آیا وقت آن نیست که انسان را در گفتمان طراحی باز تعریف کرد؟ آیا وقت آن نرسیده که یک تلاش دموکراتیک برای گشودن فضایی در طراحی را تجربه کرد که اجازه ی ظهور راه های دیگری از تجربه ی کنش طراحی را به جامعه بدهد، به انسان ها و نا-انسان ها؟

۴ نظر:

  1. می خواهم مفصل باهات دراین رابطه گفت وگو کنم.
    فعلن اما به این کفایت می کنم که طراحی شاید از ان دست مباحثی باشد که می تواند مدام خودش را و داشته های پیشینش را به مثابه ی فرهنگ یا تمدن و یا هر آورده ی انسانی دیگری ملاک قرار بدهد و بلافاصله هم می تواند آن را نقض کند و نقد کند و چیز هایی از این دست در روند آن رخ بدهد. و برود جلو.
    چیزی که در ذات طراحی هست و اسمش اگر قرار است طراحی انتقادی باشد یا طراحی انسان محور یا هر چیزی از این دست ولی اتفاقی که رخ نداده یا کم دیده ام شاید همین بررسی راه های چندم و چندمین باشد توی این مباحث که اگر خواستی درباره اش حرف خواهیم زد. البته تا آن جا که من سوادم قد بدهد.

    پاسخ دادنحذف
  2. ماهیت "طراحی" بخودی خودش ابهام اخلاقی داره (از هر نوعش که باشه، هرچقدر هم پیشرو و خارج از چارچوب). اگر مسئله هنر بود، موضوع راحت میشد، (که البته هر کسی آشناباشه، میدونه که در هنر هم نیست!) اما ذات کارکردطلب طراحی، پیچیدگی‌هایی به موضوع میده که غموض اون نسبت به هنر رو چندبرابر میکنه، و ارزشگذاری خطی و مطلق-نگر منش‌های طراحی رو هم غیرممکن.
    بنابراین گرچه من با نقد شما به طراحی انسان-محور هم رایم، (و در خیلی چیزای دیگه) امادر این نقد فقط تا جایی همراهم که اعتراضی باشم به اون "تسلط جریان غالب" = جایی که سایه این تسلط باعث میشه حرفای دیگه تو هیاهوی این موج گم بشه.
    وگرنه بفرض مثال، "ارزش" بیش از اینکه در "ذات" یک رویکرد طراحی باشه، تا مقدار زیادی وامدار اجراکنندگان اون طراحی و محیط و شرایط به فعلیت در اومدنشه، ( همین HCD هم حالا که مسلط و مطلق و بعبارتی "مقدس" و "بدیهی" شده، بد شده. نه اینکه ذاتا بد باشه، و بهرحال نمیشه انقلاب دموکراتیکی که این رویکرد در تاریخ طراحی بوجود اورد ، رو منکر شد)
    بنابراین هیچ چیز ذاتی نیست، مثلا خود همین تز طراحی انتقادی، اگه مرورا وسیله‌ای ابزاری برای دوباره خلق کردن و باد کردن فیگور روشنفکر والامقامی که میخواد مردم رو به شیوه پدرمنشانه افلاطونی نجات بده، بشه(یا بعبارت دیگه بازهم بخواد بازتولید تمام اون چیزایی بشه که نمونه‌هاش در طول تاریخ طراحی (و هم هنر) بوده = یعنی یه طبقه‌ای درست کنه بنام مردم گوسفند و یه طبقه بالادست بنام روشنفکر همه چیزدان که هرچی دلش خواست بنام هنر/طراحی عالـی به خورد مردم بده)، اون هم ارزش اخلاقی‌اش رو از دست میده، چرا؟ چون بازم تبدیل شده به یه موجِ خودتصدیــق.
    در طول تاریخ رویکردای ساختارشکن زیادی بودن، اما چون هر چیزی ایستا بمونه شروع به گندیدن میکنه، همین جریانای ساختارشکن هم بخاطر فربه شدن از فرط خودستایی وخودارضایی ترکیدن و مردن.
    بنابراین بنظرم اینکه جریان سوم و چهارم و پنجم هم هست یا نه، زیاد مهم نیست، (بماند که من این عددگذاری رو فبول ندارم، چون جریان زیاد در طول تاریخ اومده و رفته و هم هست) چیزی که مهمه اینه که هر جریانی که هست مطلق نشه، استانداردیزه نشه و در نهایت مسلط نشه.(چون پیش زمینه ی مسلط شدن، مطلق شدنه).
    پی نوشت: پیشاپیش از کامنتای بلند معذرت میخوام ، وبلاگ شما یه بهانه‌ای شده برای من که هر چند وقت یک بار، بیام و در مورد چیزایی که در گفتمان رایج صحبتش نیست، با کمی پراکنده گویی عقده‌هام رو خالی کنم.

    پاسخ دادنحذف
  3. سلام
    من دانشجوی ترم شش طراحی صنعتی علم و صنعت هستم. از طریق چهارباغ و نشست سوم آذر با شما آشنا شدم، مطالب وبلاگ قدیم و جدیدتون رو خوندم و باید بگم واقعا لذت بردم و استفاده کردم و تاسف خوردم که چرا زودتر از این ها وبلاگ شما رو ندیده بودم. همیشه از کمبود محتوا در فضای طراحی صنعتی و خصوصا در فضای وب ناراحت بودم و به حال خودم و دوستام که فقط تو اینترنت عکس می بینیم تاسف می خوردم.
    الغرض، آدرس سایت و بلاگ شما رو تو وبلاگم گذاشتم تا احیانا اگر کسی با شما آشنا نیست از این طریق آشنا شه.
    خیلی لطف می کنی اگر به وبلاگ من سر بزنی
    ممنون

    پاسخ دادنحذف
  4. مثل همیشه خوب...
    موفق باشی...هر جای که هستی

    پاسخ دادنحذف